۱۳۸۷ آذر ۳, یکشنبه

شناخت وحيانى خورشيد پنهان


پدیدآورنده:حسين على سعدى ،

اشاره
شناخت‏شناسى و تعيين منابع معرفت، از مباحث مهم و در عين حال جنجالى در طى قرون متمادى محسوب مى‏شود . اين نوشتار منابع مهم شناخت را در سه عامل مهم و كلى . قرآن (وحى)، برهان (عقل)، عرفان (دل و كشف) پى مى‏گيرد و اين نكته را كه مهدويت از معدود حقايقى است كه از آبشخور هر سه‏ى آن‏ها تغذيه نموده و سيراب شده است، بازگو مى‏كند، اين، خود، حاكى از استحكام باورمندى به مهدويت است . در اين شماره، امام مهدى (عج) از منظر قرآن بررسى شده و بررسى حضرت از ديدگاه عرفان و برهان به شماره‏هاى بعدى موكول مى‏گردد .
پيشگفتار:
شناخت‏شناسى، از مباحث مهمى است كه از دير باز، ذهن متفكران را به خود مشغول داشته است . نزاع مشهور پندارگرايان و واقع‏گرايان، حاكى از دغدغه‏ى قديم انسان در اين حوزه‏ى مهم و حياتى است . بررسى ادله‏ى اينان، و به نظاره نشستن و آن گاه نظارت كردن، گرچه مطبوع و دل‏پذير است، ولى از حوزه‏ى بحث‏بيرون مى‏باشد . ما، با اين موقف و موضع كه انسان داراى قدرت شناسايى از خود و جهان خارج است و به اين دليل كه حتى ايده اليست‏ها هم در عمل رئاليست هستند، نظام و پايه‏ى بحث را بر اين اصل استوار مى‏كنيم و مى‏گوييم، انسان، مى‏تواند از حقيقت‏هاى هستى مطلع و آگاه گردد . (1) با طرح اين نكته، اساسى‏ترين و اولين سؤالى كه به ذهن انسان خطور مى‏كند، اين است كه: «راه‏هاى تحصيل و يا حصول اين معرفت و شناخت چيست؟» و «از چه مسيرى و به چه طريقى، انسان مى‏تواند بداند و به حقايق عالم دست‏بيازد؟» و «منابعى كه مى‏تواند ما را از واقعيت‏هاى موجود با خبر سازد كدام‏اند؟» و «آن گاه، راه مطمئن و صراط مستقيم آن‏ها، كدام است؟» آن چه كه به عنوان تمييز منابع معرفت و تعيين ابزارهاى شناخت و تفكيك بين حوزه‏ى منابع و ابزار مطرح مى‏شود گرچه در بحث‏شناخت‏شناسى، حياتى است اما در اين نوشتار به اشاره بيان شده و تفصيل آن به محل خود حواله مى‏شود .
فى الجمله، سه منبع مهم و حياتى براى شناخت وجود دارد كه عبارت است: از عقل و تجربه (2) ، فطرت و وجدان، وحى و قرآن . گرچه منابع ديگرى براى كسب معرفت، همچون تاريخ و كشف، مطرح شده است، اما در يك نگاه كلى و جامع، اين‏ها را نيز مى‏توان ذيل همان سه منبع اصلى، جا داد . قرآن و برهان و عرفان، اساسى‏ترين منبع براى شناخت انسان از حقايق جهان هستى است . هر كدام، براساس تعريف خاص خويش و رسالتى كه بر دوش مى‏كشند، گروهى از معارف را به انسان عرضه مى‏كند . حوزه و عرصه هر كدام، بنابر تعريف و انتظارى كه ما از آن داريم، ممتاز و مشخص است و در اين ميان، مطمئن‏ترين معرفتى كه نصيب جهان بشرى مى‏شود، به شهادت برهان و عرفان و قرآن، معرفتى است كه از راه وحى حاصل مى‏شود . تاريخ فلسفه و برهان، گواه تناقض و تهافت، نه تنها در آراى فلاسفه كه حتى در آراى فليسوف واحد و مشخصى است . وجود تناقضات فلسفى و برهانى، انسان را وا مى‏دارد كه لااقل، اعتماد بى چون و چرا و تكيه‏ى راحت و آسوده به اين منبع معرفت نداشته باشد، بدون آن كه از ارج و قرب آن بكاهد . همچنان كه تعدد و تشتت اذواق عارفان و رهاورد آنان نيز دوباره همان احتمال را براى انسان تقويت مى‏كند و البته باز بدون آن كه بخواهيم به اين منبع مهم پشت نموده و از مواهب آن محروم شويم . آن چه كه از تهافت مصون و محفوظ است، به ادعاى خود و شهادت تاريخ، وحى است . كه منظور ما، در اين نوشتار، خصوص قرآن است . قرآن، با اين كه در گذار زمان و در زمنيه‏هاى مختلف نازل شده، بدون آن كه گرفتار دو گانگى و تشتت‏يا تعارض شود، مهم‏ترين منبع معرفت صحيح از جهان هستى به شمار مى‏آيد .
اكنون، به اين اعتبار، نگاهى به منابع معرفت از منظر قرآن مى‏اندازيم . ما، با بررسى مجموعه‏ى آيات قرآن، به اين نتيجه مى‏رسيم كه طرق و منابع معرفت را، در اين امور مى‏توان برشمرد: طبيعت; عقل; تاريخ; فطرت و وجدان; وحى و پيام الهى; كشف و شهود (3) و (4) . همان‏طور كه گذشت، مى‏توان همه‏ى اين موارد را در سه اصل كلى برهان و عرفان و قرآن خلاصه نمود .
عقل و انديشه، از منابع مهم معرفت‏بشرى است كه قرآن مجيد در آيات زيادى به آن مى‏پردازد و مخاطبان خود را به استفاده از آن ترغيب مى‏كند و از كسانى كه به اين عامل مهم شناخت، پشت مى‏كنند، سخت انتقاد مى‏كند . كثرت استعمال واژه‏هايى چون «عقل‏» ، «لب‏» ، «فواد» ، «نهى‏» ، «ذكر» ، «فكر» ، «درايت‏» ، براى مراجعه كنندگان به قرآن، اين باور را محكم مى‏كند كه نه تنها وحى براين مهم صحه گذاشته كه به استفاده از آن ترغيب مى‏كند .
فطرت و وجدان - كه همان شعور باطنى است - نيز منبع بزرگى براى معرفت است كه وحى نيز در مراتب و مراحل مختلفى; از آن استفاده و استمداد كرده است و منكران حقايق هستى را به محكمه‏اى فرا مى‏خواند كه نياز به قاضى ندارد، و براى شناخت، به منبعى احاله مى‏كند كه هيچ مئونه‏اى نمى‏طلبد:
«و نفس وماسواها فالهمها فجورها وتقواها» [شمس: 7 - 8] ; سوگند به جان آدمى! و سوگند به آن كه او را موزون ساخت! پس راه فجور و تقوا را به او الهام كرد .
اين، همان منبع و محكمه‏اى است كه نمى‏توان از كنار آن با غفلت گذاشت:
«ولئن سئلتهم من خلق السموات والارض ليقولن الله‏» [لقمان: 25] ; اگر از مشركان نيز بپرسى چه كسى آسمان‏ها و زمين را آفريده؟ مسلما مى‏گويند: «خدا، آن‏ها را آفريده است .»
راه دل كه در صورت استفاده و بسط و فربه نمودن آن، سر از كشف و شهود و عرفان در مى‏آورد، از ديگر منابع مهم معرفت است .
خلاصه آن كه «وحى، چيزى است كه پيروان تمام اديان آسمانى، آن را مهم‏ترين منبع معرفت مى‏دانند; چرا كه منبعى است كه از علم بى‏پايان خداى جهان سرچشمه مى‏گيرد، در حالى كه ساير منابع معرفت، مربوط به انسان‏ها، و در برابر آن بسيار محدود و ناچيز است . در حقيقت، اگر عقل ما به منزله‏ى نورافكن نيرومندى باشد، و فطرت و وجدان و تجربه و كشف نيز به منزله‏ى نورافكن‏هاى ديگرى، وحى، همچون خورشيد عالم‏تاب است و قلمرو آن بسيار وسيع‏تر و گسترده‏تر مى‏باشد» (5) .
اين، همان واقعيتى است كه قرآن مى‏فرمايد: «ونزلنا عليك الكتاب تبيانا لكل شى‏ء» [نحل: 89] كتاب منبع مهم معرفت‏به شمار مى‏آيد .
جالب است كه در روايات ما، اشاره شده، كه مهم‏ترين منبع علم پيامبران، وحى تشريعى، و مهم‏ترين منبع علم امامان، نيز وحى تسديدى است . امام كاظم (عليه‏السلام) فرمود: «اما الحادث فقذف في القلوب ونقر في الاسماع وهو افضل علمنا» (6) . قسمت اعظم علم ائمه (ع)، از الهام تغذيه مى‏شود كه بهترين دانش آنان نيز هست .
با اين بيان، معرفت و شناخت، سه راه مهم و حياتى دارد و در اين ميان، برخى از حقايق در عالم وجود هستند كه از هر سه طريق تغذيه مى‏كنند و هر سه منبع، گواه آن است و بر آن دلالت مى‏كند . از جمله‏ى آن مسايل، مهدويت است . امام مهدى (عليه‏السلام) حقيقتى است قرآنى و عرفانى و برهانى كه قرآن و برهان و عرفان در اثبات و معرفى‏اش، همراه و همگام‏اند و اين، حكايت از عمق و اصالت آن دارد . به فضل خداى متعال، در اين نوشتار، امام مهدى (عليه‏السلام) را از نظر وحى و قرآن بررسى نموده و نگاه به مهدى (عليه‏السلام) از نظر فلسفه و برهان و كشف و عرفان را به آينده موكول مى‏نمائيم .
امام مهدى (ع) از منظر قرآن
قبل از بررسى امام مهدى از منظر قرآن، نكاتى بايد تحقيق و روشن شود تا جاى هيچ گونه شك و شبهه‏اى باقى نماند . سؤال اول، اين است كه «منظور از طرح يك مسئله در قرآن چيست؟» و «اساسا، چه موضوعاتى را قرآن طرح نموده است؟» و «ميزان و ملاك براى انتساب مطلبى به قرآن چيست؟ آيا بايد رفت و قرآن را از صفحه‏ى اول تا آخر ورق زد و هر جا به نامى تصريح شده بود، گفت، اين موضوع، طرح شده و اگر آيه‏اى و لفظى به مطلبى، تصريح در عبارت و الفاظ نداشت‏بگوييم چنين موضوعى در قرآن نيست؟» و اصولا «گستره‏ى قرآن تا كجا است؟» و «آيا فقط شامل تنزيل مى‏شود و تاويل از دايره‏ى قرآن بيرون است؟» و «آيا همه‏ى مطالبى كه براى هدايت‏بشرى تا هميشه‏ى تاريخ لازم است، در همين الفاظ و تنزيل قرآن وجود دارد يا اين‏كه قرآن، مجموعه‏اى از ظاهر الفاظ تنزيل و بطون و تاويل‏هايى است كه اين مجموعه، رطب و يابس هدايت‏بشرى را تامين مى‏كند و هيچ امرى را فرو نمى‏گذارد؟ » .
سخن از جامعيت قرآن - لااقل در حوزه‏ى هدايت‏بشرى - امرى است كه مفسران و دانشمندان با استناد به خود قرآن و البته به اعتضاد عقل و نقل، آن را طرح نموده‏اند . قرآن مجيد مى‏فرمايد: و نزلنا عليك الكتاب تبيانا لكل شى (7) خود را اين گونه توصيف مى‏كند كه كتاب تبيان و هدايت است . تبيان صفت عام و فراگيرش مى‏باشد كتابى كه براى هدايت همه انسانها در همه زمانها، نازل شده شانش اين است و بايد اين گونه باشد كه "بيان كل شى‏ء" را عهده دار باشد البته واضح است كه مراد از كل شى‏ء همه چيزهايى است كه به امر هدايت‏بشرى كه رسالت قرآن است، بر مى‏گردد و قرآن مساله‏اى را در حوزه‏ى هدايت‏بشرى فروگذار نكرده است . علاوه بر بيان، كه صفت عام قرآن است هدايت هم صفت‏خاص آن است، كسانى كه بعد از "تبين حق" سر تسليم فرود آورند آنها را به صراط مستقيم هدايت مى‏كند .
«مرحوم علامه طباطبايى نكته‏اى را از اين عقيده‏ى مفسران، استفاده كرده است كه اگر قرآن "تبيان كل شى‏ء" باشد و بخواهد مقاصد خود را از طريق دلالت لفظيه برساند ما فقط كلياتى را از قرآن مجيد استفاده مى‏كنيم در صورتى كه روايات ما دلالت دارند كه علم "ما كان و ما يكون و ما هو كائن"، در قرآن مجيد هست، اگر روايات را بپذيريم ناگزير بايد معتقد شد كه تبيان بودن قرآن را بايد فراتر از دلالت الفاظ آن جست و سراغ اشاراتى رفت كه براى اهلش - "راسخون فى العلم" - اسرار و گنجينه‏ها را هويدا مى‏سازد كه فهم عرفى بدان دست نمى‏يابد . (8)
قرآن، براى تبيين و اثبات مدعاى "تبيان كل شى‏ء" بودن راهكارهايى را بيان مى‏كند . ما، به دو نكته‏ى اساسى و حياتى اشاره مى‏كنيم كه قرآن، در پرتو اين دو نكته، جامعيت و كمال خود را مى‏يابد و حيات و بالندگى خويش را براى تمامى اعصار تضمين مى‏كند .
الف) تاويل و تفسير; بحث تاويل و تفسير، از مباحث مهم علوم قرآنى است . گرچه تعاريف و تحليل‏هاى متنوعى از سوى دانشمندان در باره‏ى آن ارائه شده، كه مجال طرح و نقد آن اينجا نيست لكن ما به مقتضاى بحث‏خود، تحليل و تعريفى را كه براى فهم اين نوشتار، ضرورى است، بيان مى‏كنيم .
التفسير، كشف القناع عن اللفظ المشكل، تفسير، نقاب برگرفتن از چهره‏ى الفاظ مشكل است . در اين بيان، تفسير، مربوط به ظهر قرآن مى‏شود و همان‏طور كه پيامبر اكرم (ص) فرمود: «ما في القرآن الا ولها ظهرو بطن،» هيچ آيه‏اى در قرآن نيست، مگر آن‏كه ظهر و بطنى دارد و در اين نگاه، تاويل به معناى بطن قرآن است كه تاويل، دلالت درونى قرآن را مى‏رساند . در مقابل دلالت ظاهرى و برونى قرآن كه از آن به ظهر تعبير مى‏شود لذا با اين نگاه، تمامى آيات قرآن، بطن دارند، نه اين كه بطون، مخصوص آيات متشابه باشد (9) .
ظهر و تنزيل قرآن، ناظر به شان نزول است و گاهى جنبه‏ى خصوصى مى‏يابد . ولى بطن قرآن، كه دلالت‏باطنى آن است‏با قطع نظر از قرائن موجود، برداشت‏هاى كلى است كه از متن قرآن به دست مى‏آيد و همه جانبه و جهان شمول است، لذا پيوسته مانند جريان آفتاب و ماه، در جريان است . (10)
لذا وقتى از امام باقر (عليه‏السلام) پرسيدند: «مقصود از ظهر و بطن چيست؟» ، فرمود: «ظهره تنزيله وبطنه تاويله . منه ماقدمضى و منه مالم يكن يجري كما تجري الشمس و القمر (11) .»
بر اين اساس، مى‏توان گفت، جامعيت و كمال و بالندگى و حيات جادوانه‏ى قرآن - كه در روايت، به «جريان‏» تعبير شده - در گرو تاويل آن است كه روز به روز در جريان است و اگر بنا بود به ظاهر قرآن اكتفا شود و تمام آيات ناظر به وقايع خصوصى و منحصر در همان جريانات بشود، زمان، باعث كهنگى و عامل فرسودگى قرآن مى‏شد .
«اين همان برداشت‏هاى كلى و همه جانبه است كه از متن قرآن، با دور داشتن قرائن خصوصى، به دست مى‏آيد و قابل تطبيق بر زمان و مكان‏هاى مختلف و مناسب، است . اگر چنين نبود، هر آينه، قرآن، از استفاده‏ى دائمى ساقط مى‏گرديد . اين برداشت‏هاى جهان‏شمول است كه تداوم قرآن را براى هميشه تضمين مى‏كند و آن را همواره، زنده و جاويد نگاه مى‏دارد .» (12)
بنابراين، وقتى مطلبى به قرآن نسبت داده مى‏شود، لازم نيست كه حتما در ظاهر الفاظ آن گنجيده باشد تا چنين نسبتى صحيح باشد و تمام تاويلاتى كه البته از ناحيه‏ى راسخون در علم و آگاهان به تاويل كتاب، بيان شده است، جزء گستره‏ى قرآن است .
ب) شخصيت پيامبر (عليه‏السلام) ; نكته‏ى ديگرى كه در بحث «طرح در قرآن‏» بايد بررسى و تبيين شود، شخصيت پيامبراكرم (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلم) در بيان كتاب خدا است . ادعاى جامعيت و كمال قرآن همان‏طور كه گذشت، با انحصار قرآن در تنزيل و ظواهر الفاظ، قابل اثبات نيست، نيز اين ادعا بدون حضور و نقش آفرينى شخصيت پيامبر خاتم (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلم) ناتمام است; چرا كه بسيارى از احكام، فقط، به نحو كلى بيان شده و تفصيل آن بر عهده‏ى نبى قرار گرفته است . اين نص قرآن است كه:
«وانزلنا اليك الذكر لتبين للناس ما نزل اليهم‏» [نحل: 44] ; و ما قرآن را بر تو نازل كرديم تا تو براى مردم آن را تبيين كنى .
اين آيه شريف، نقش شخصيت‏با عظمت پيامبر خاتم (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلم) را در تبيين قرآن، به خوبى معرفى مى‏كند .
مرحوم علامه‏ى طباطبايى، در تفسير اين آيه مى‏گويد:
«وفي الآية دلالة على حجية قول النبي في بيان الآيات القرانية . واما ما ذكره بعضهم ان ذلك في غيرالنص والظاهر من المتشابهات، او فيما يرجع الى اسرار كلام الله وما فيه من التاويل، فمما لاينبغى ان يصغى اليه . (13) »
آيه بر حجيت قول پيامبر در بيان آيات قرآنى، دلالت دارد . بايد ديد بيان پيامبر در چه حوزه‏اى از آيات حجيت دارد؟ آيا پيامبر فقط متشابهات را بايد بيان كند و اگر در نصوص بيانى داشت‏حجيت ندارد؟ علامه، تصريح مى‏كند كه بيان پيامبر، در همه‏ى حوزه‏هاى قرآنى، اعم از نص و ظاهر و مشابه و تاويل آيات، حجيت دارد و كسانى كه اين سخنان و تفصيل‏ها را بيان كرده‏اند، حرف‏شان با آيه‏ى قرآن ناسازگار است . ظاهر آيه، همه‏ى موارد را در بر مى‏گيرد .
بر اين اساس، نيز بايد گفت، برخى از حقايق قرآن، در ظاهر الفاظ آن نيامده و وظيفه‏ى بيان شدن‏اش، برعهده‏ى پيامبر اكرم (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلم) قرار گرفته است . و به حكم آيه‏ى شريف «ما ينطق عن الهوى ان هو الا وحى يوحى‏» (14) حقايقى كه در سخنان پيامبر خاتم (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلم) براى تبيين قرآن و هدايت امت، مطرح شده نيز حقايقى قرآنى است .
علاوه بر آن، در اين حكم، ائمه‏ى معصوم (عليهم‏السلام) نيز با پيامبر شريك‏اند و طبق روايات صحيح نبوى، اهل بيت عصمت و طهارت، اين شان را بر عهده دارند . علامه‏ى طباطبايى اين واقعيت را چنين مطرح كرده است:
«هذا في نفس بيانه، ويلحق به بيان اهل بيته لحديث الثقلين المتواتر وغيره (15) » .
اين نكته را از آيات ديگر قرآن نيز مى‏توان استنباط كرد . مى‏فرمايد: «فاسالوا اهل الذكر ان كنتم لاتعلمون‏» [نحل: 43] امام رضا (عليه‏السلام) فرمود: «نحن اهل الذكر ونحن المسؤولون (16) » . در تفاسير دوازده‏گانه اهل سنت، از ابن عباس نقل شده كه: «وهو محمد وعلى وفاطمة والحسن والحسين هم اهل الذكر والعقل والبيان (17) »
راز و رمز حيات و جامعيت قرآن را در همراهى‏اش با عترت بايد جست و اين گونه است كه قرآن، در كنار معصوم، عامل هدايت و مانع از ضلالت است . قرآن، در كنار تبيين معصوم، براى هميشه، هادى است .
تاكنون، اين دو نكته روشن شد كه قرآن، جامع و اعم از ظهر و بطن و تفسير و تاويل مى‏باشد و پيامبر اكرم (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلم) و ائمه‏ى هدى (عليه‏السلام) در تبيين قرآن، نقش مهمى دارند و نه تنها در حوزه‏ى مشتابهات كه در حوزه‏ى ظواهر و نصوص نيز بيان آن‏ها حجيت دارد .
لذا با اين مقدمات، به اين نتيجه رسيديم كه بحث «مهدى (عليه‏السلام) در قرآن‏» را بايد فراتراز از ظواهر الفاظ جست و به صرف اين كه نام مبارك «مهدى‏» در قرآن ذكر نشده، نبايد گفت، قرآن، از حقيقت مهدويت‏خالى است و مهدويت، ريشه در قرآن ندارد .
سؤال ديگرى كه قبل از پيگيرى بحث «مهدويت در قرآن‏» لازم است‏بررسى شود، اين است كه با همه‏ى اين تفاصيل، «چرا نام مهدى (عج) به صراحت، در قرآن نيامده تا جلوى انكار خيلى‏ها، گرفته شود؟» ، «آيا اگر نام مهدى (عج) ذكر مى‏شد، انقياد و قبول مردم بهتر نبود؟» .
چنانكه شبيه همين سؤال را، درباره‏ى ولايت مولا على (عليه‏السلام) مطرح مى‏كنند .
در جواب، بايد گفت، قرآن، براى معرفى شخصيت‏ها، به مقتضاى حكمت و بلاغت، از سه راه استفاده كرده است: 1 - معرفى با اسم، اولين راه، اين است كه شخصيت مورد نظر را با اسم معرفى و مطرح مى‏كند كه نمونه‏هائى در قرآن وجود دارد از جمله: «وما محمد الارسول قدخلت من قبله الرسل‏» [آل‏عمران: 144] محمد (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلم) نيست جز پيامبرى كه قبل از او نيز پيامبرانى بوده‏اند . يا در سوره صف نقل بشارت مى‏كند كه: «ومبشرا برسول ياتى من بعدى اسمه احمد» [صف: 6]
2 - معرفى با عدد، شيوه دوم، معرفى با عدد و تعداد است كه قرآن نقباى بنى اسرائيل را اين گونه معرفى كرده . «وبعثنا منهم اثنى عشر نقيبا» [مائده: 12] و همچنين گروهى كه حضرت موسى برگزيد تا به كوه طور برد را با عدد معرفى نموده است، «واختار موسى قومه سبعين رجلا» [اعراف: 155]
3 - معرفى با صفت و ويژگى، شيوه سوم معرفى با صفات و خصايص است كه در قران نمونه‏هايى دارد از جمله پيامبر اكرم (ص) را به اين شيوه نيز معرفى كرده است: «الذين يتبعون الرسول النبى الامى . . . يامرهم بالمعروف و ينهاهم عن المنكر ويحل لهم الطيبات ويحرم عليهم الخبائث . . .» [اعراف: 157] در معرفى ولى مؤمنين نيز از اين طريق استفاده كرده است: «انما وليكم الله ورسوله والمؤمنون الذين يقيمون الصلاة ويؤتون الزكاة و هم راكعون‏» [. مائده: 55]
معرفى با صفت، بهترين راه معرفى است . اين نوع معرفى است، كه راه را بر سود جويان مى‏بندد زيرا، نام قلابى مى‏توان درست كرد، اما تخلق به صفات، كار آسانى نيست . و قابل جعل نمى‏باشد لذا مى‏بينم در جريان طالوت، خداى متعال، بعد از آن كه او را به اسم معرفى مى‏كند، بلافاصله بعد از معرفى با اسم، وى را با صفات و نشانه نيز معرفى مى‏كند تا جلوى هرگونه اشتباه احتمالى گرفته شود . بعد از آن كه مى‏فرمايد: «ان الله قد بعث لكم طالوت ملكا» مى‏فرمايد: «و قال لهم نبيهم ان آية ملكه ان ياتيكم التابوت فيه سكينة من ربكم و بقية مما ترك آل موسى و آل هارون تحمله الملائكه‏» [بقره: 248] (18)
اكنون اين نكته روشن مى‏شود كه چرا حضرت مهدى (عليه‏السلام) به نام در قرآن معرفى نشد زيرا اولا تنها راه معرفى اين نيست و حضرت از راه‏هاى ديگر (معرفى با صفات) معرفى شده است و قرآن به طرق ديگر به وجودش و حكومت جهانى او اشاره نموده است (آيه 106 سوره انبياء) و ثانيا: مصالحى در كار بوده كه حضرات معصومين به نام ذكر نشوند كه از اين ميان محفوظ ماندن قرآن از تحريف را مى‏توان نام برد درست همان علتى كه ايجاب كرد آيه اكمال دين در بين آيات تحريم خبائث و آيه تطهير در بين آيه نساء النبى قرار گيرد تا ضمن ابلاغ پيام به همه حق‏جويان مانع از دست‏بردن در قرآن نيز بشود . چه كسى مى‏توانست تضمين كند كسانى كه به پيامبر عظيم‏الشان اسلام به خاطر تصميم به معرفى على (عليه‏السلام) به امامت، اهانت و جسارت نمودند (19) اگر تصريح به اسم آن حضرت مى‏شد به قرآن نيز جسارت نمى‏كردند . مضافا بر اين كه اگر كسى، حق را نخواهد پيذيرد، معرفى با اسم را نيز نمى‏پذيرد و هزار و يك بهانه‏ى واهى و توجيه ناصواب، مى‏آورد . قرآن، اين حقيقت را به همه‏ى ما گوشزد مى‏كند كه اهل كتاب، پيامبر را به خوبى مى‏شناختند، چنانكه بچه‏ى خود را مى‏شناختند و در انجيل آنان پيامبر ختمى با اسم نيز معرفى شده بود اما هنگامى كه پيامبر عظيم‏الشان را ديدند كه هم با صفات هم با اسم براى‏شان شناخته شده بود، بازهم انكار كردند و نپذيرفتند: «فلما جائهم ما عرفوا كفروا به‏» [بقره، 89 ].
اين كه معرفى با اسم تنها راه معرفى نيست و هم اين كه مصالحى براى عدم تصريح به اسم وجود داشته و ثالثا معرفى با اسم هم اگر مى‏شد چنانكه سابقه دارد اهل عناد و لجاج نمى‏پذيرفتند، از جمله عواملى است كه به نام حضرت تصريح نشده است . با اين تفاصيل، بحث «مهدويت در قرآن‏» را، با حفظ اين نكته كه در اين بررسى، هدف ارائه نمونه‏هايى از آيات قرآن براى اثبات اين كه مهدويت ريشه در قرآن دارد، مى‏باشد، در سه حوزه پى مى‏گيريم: 1 - اصل وجود و ضرورت امام در هر زمانى; 2 - غيبت‏حضرت; 3 - حكومت آرمانى و جهانى مستضعفين به رهبرى امام مهدى (عليه‏السلام)
يكم - اثبات وجود امام زمان (عج)
يكى از مباحث مهم در حوزه‏ى مهدويت، اثبات وجود امام زمان (عليه‏السلام) است . اين نكته، بسيار مهم وزير بنايى است . اساس حركت تخريبى مخالفان نيز براى ايجاد شبهه و شك در اين ركن ركين است و در روايات ما نيز اشاره شده است كه طول يبت‏حضرت، باعث‏به وجود آمدن شك و شبهه در قلوب افراد متزلزل مى‏شود تا آن‏جا كه عده‏اى مى‏گويند: «اصلا، امامى نيست و چنين فردى متولد نشده است .» ! (20) لذا اثبات وجود امام و بلكه اثبات اضطرار به او، نكته‏ى مهمى است كه در حوزه‏ى مهدى پژوهى، نقش بسزايى دارد .
راه‏هاى اثبات وجود امام، متعدد و مختلف است، در هر حوزه بحثى با همان زبان اين استدلالها بررسى مى‏شود تاريخ، عقل و تجربه و كشف، براى خود طرق خاصى دارند اما در اين شماره، راه اثبات امام مهدى (عليه‏السلام) از نظر قرآن و وحى را پى مى‏گيريم .
قرآن مجيد، اين حقيقت را كه هر زمانى، امامى الهى براى مردم وجود دارد، و جريان هدايت، اضطرار به وجودش دارد . به بيان‏هاى مختلف، طرح كرده است . فهم اين نكته، محتاج آن است كه نخست، تعريف امام از ديدگاه قرآن براى‏مان روشن شود . امامت، از نظر قرآن، تحليل و تبيين خاصى دارد و با آن‏چه در عرف مردم و حتى عرف متكلمان مطرح است، فرق مى‏كند . قرآن مجيد مى‏فرمايد: «واذا ابتلى ابراهيم ربه بكلمات فاتمهن قال انى جاعلك للناس اماما قال و من ذريتى قال لاينال عهدى الظالمين‏» [بقره: 124]
مرحوم علامه‏ى طباطبايى (ره) مى‏گويد:
«الامام هوالذي يقتدى وياتم به الناس . اماما اى مقتدى يقتدى بك الناس و يتبعونك في اقوالك وافعالك; امام، كسى است كه مردم به او اقتدا مى‏كنند و در افعال و اقوال، از او پيروى مى‏كنند .
برخى از مفسران گفته‏اند: «مراد از "اماما" همان نبوت است; لان النبى يقتدى به امته في دينهم .» . ايشان مى‏گويد: اين سخن مفسران، ناصواب است . به دو دليل: نخست آن كه «اماما» مفعول دوم براى عامل‏اش هست و اسم فاعل، اگر به معناى ماضى باشد، عمل نمى‏كند و بايد معناى حال و استقبال باشد تا بتواند عمل كند و ديگر آن كه اين سخن خدا به ابراهيم، وحى است و وحى، متفرع بر نبوت است . پس قبل از مفتخر شدن به مقام امامت، نبوت را دارا بوده است و اين مقام به معناى نبوت نمى‏تواند باشد .
دوم آن كه اين جريان، در اواخر عمر حضرت ابراهيم بوده و قبل از آن، ايشان، پيامبر مرسل بوده كه ملائكه در مسيرشان براى هلاكت قوم لوط بر او نازل شده بودند و به او بشارت داده بودند . پس قبل از آن كه امام باشد، پيامبر بوده و امامت‏اش غير نبوت است .
شاهد سخن اين‏جا است كه علامه مى‏گويد، منشا اين گونه تفاسير نامربوط، عدم فهم صحيح امامت از منظر قرآن است كه گروهى، آن را به «نبوت‏» و برخى به «مطاع بودن‏» و عده‏اى، به معناى «خلافت و وصايت و رياست امور دين و دنيا» تفسير كرده‏اند . اين‏ها، تعريف دقيق امامت نيست . فلمعنى الامامة حقيقة وراء هذه الحقائق و الذى نجده في كلامه تعالى انه كلما تعرض لمعنى الامامة تعرض معها للهدايه; امامت، حقيقتى فراتر از اين گونه تفاسير است . در منطق قرآن، هر جا امامت طرح شده، در كنارش، هدايت هم مطرح است: «وجعلناهم ائمه يهدون بامرنا» [انبياء: 73] و وجعلنا منهم ائمة يهدون بامرنا لماصبروا و كانوا بآياتنا يوقنون‏» [سجده: 24]
امامت‏با هدايت توصيف گشته، آن هم نه مطلق هدايت، بل هدايتى كه به "امرالله" است . «امر الله‏» خود، حقيقتى است كه كريمه‏ى «انما امره اذا اراد شئيا ان يقول له كن فيكون‏» [يس: 82] يا كريمه‏ى «وما امرنا الا واحده‏» [قمر: 50]، پرده از آن بر مى‏دارد . (21)
"عالم امر" در برابر "عالم خلق" است و عالم خلق، عبارة اخراى عالم ملكوت و ناسوت، مى‏باشد، عالم امر و يا ملكوت، از قيود زمان و مكان، مبرا، و خالى از تبديل و تغيير است و همان وجه الهى عالم است در قبال وجه خلقى و ملكى عالم كه طرف ديگر آن است و تغيير و تدريج در آن راه دارد .
بااين سخن، «امام‏» هادى است كه جهان انسانى را با امر ملكوتى، هدايت مى‏كند . باطن اين گوهر، ولايت‏بر مردم است و بر اين اساس هدايت امام هم به گونه‏ى ايصال به مطلوب مى‏شود، نه ارائه‏ى طريق; زيرا، آن، شان انبيا و رسولان و همه‏ى مؤمنان است كه با موعظه‏ى حسنه راه را نشان مى‏دهند .
و آن چه آنان را به اين مقام والا مى‏رساند، اولا، صبر در امتحانات و ابتلائات، و ثانيا، يقينى است كه به آنان افاضه شده است . در آيه‏ى هفتاد و پنج‏سوره‏ى انعام مى‏خوانيم: «وكذلك نرى ابراهيم ملكوت السماوات والارض وليكون من الموقنين .»
ارائه‏ى ملكوت به حضرت ابراهيم (عليه‏السلام)، مقدمه براى افاضه‏ى يقين به او بود . يقين نيز از مشاهده‏ى عالم ملكوت جدا نيست . بنابراين، امام، بايد انسانى باشد كه به مرحله‏ى يقين برسد و عالم ملكوت كه همان "امر" و باطن هستى، است‏براى او مكشوف است . "يهدون بامرنا" دلالت مى‏كند كه هر چه بدان هدايت تعلق مى‏گيرد (قلوب و اعمال بندگان) حقيقت و باطن‏اش براى امام هست و تمام هستى براى امام حاضر است و او به هر دو راه خير و شر، مهيمن است . (22)
عظمت وجودى امام و نقش آفرينى او در هستى و هدايت ممتازى كه براى بشريت دارد، در قرآن، چنين بيان شده است، و اين گونه است كه قدر و مقام امامت و برترى‏اش حتى بر مقام نبوت و رسالت، هويدا مى‏شود كه پيامبر مرسلى چون ابراهيم، در آخر عمر خود، به اين مرتبه، كه با مشاهده‏ى ملكوت آسمان‏ها و تحصيل يقين براى‏اش حاصل شده، مفتخر مى‏گردد .
در يك كلام، امام، از منظر قرآن كاروان سالار هستى است كه كاروان بشرى را در ظاهر دنيا و باطن آن، به سوى مبدا آفرينش، سوق مى‏دهد . در قيامت - كه عرصه‏ى ظهور و تجلى اين دنيا است - اين قيادت و سوق‏دهى، چنين تمثل مى‏يابد كه قرآن مى‏فرمايد: «يوم ندعو كل اناس بامامهم‏» [اسراء: 71] روزى كه هر گروهى را به امامشان مى‏خوانيم .
با اين فهم و برداشت از معنا و حقيقت امامت، كه نقش او بسيار فراتر از «ارائه‏ى طريق‏» است گرچه آن را نيز داراست، به پيوستگى اين جريان و لزوم آن، انسان رهنمون مى‏شود در جريان هدايت، قدم اول ارائه‏ى طريق و تبين "رشد" از "غى" است . كه اين گام اول را رسول بر مى‏دارد و "ما على الرسول الا البلاغ" [مائده: 99] رسول ارائه‏ى طريق مى‏كند و به مقتضاى وظيفه رسالى خويش، كه مصيطر بر انسان نيست و با چراغ آموزش، انسانهاى مختار را آگاهى مى‏دهد . آگاهى بخشيدن در كنار آزادى انسان، شان رسولان است و عالمان نيز در اين شان، وارثان انبياءاند كه شان هدايتگرى و ارائه طريق و تبيين رشد از غى را بر عهده مى‏گيرند تا اينجا، انسان آزاد به "نجدين" و "رشد" و "غى" آگاه شد و مرحله و گام بعدى هدايت‏براى كسانى كه مسير رشد را بر گزيده‏اند به گونه‏اى ديگر خواهد بود كسانى كه ايمان به رشد و كفر به طاغوت و غى پيدا كردند تحت ولايت الهى قرار مى‏گيرند كه او ولى مؤمنين است . امام كه مظهر اين ولايت است عهده دار كاروان سالارى جامعه دينى و پيروان رشد و كافران به طاغوت، مى‏باشد و هدايت او سوق اين جريان به صراط مستقيم و ايصال آنان به حقيقت است كه قيامت عرصه تجلى اين سوق است، لذا رسول به مقتضاى رسالت، تبيين مى‏كند و امام به مقتضاى ولايت و امامت، هدايت ايصالى دارد هرچند مسلم است كه اولا هر دو شان براى امام محفوظ است امام هم نقش تبيين و هم نقش ايصال را بر عهده دارد كما اين كه برخى از پيامبران به مقام امامت نيز مفتخر بودند .
و ثانيا: هدايت ايصالى منافاتى با اراده انسانها ندارد كه در طول آن قرار مى‏گيرد چرا كه الذين اهتدوا زادهم هدى [محمد: 17] «كسانى كه هدايت را بر گزيدند، هدايتشان را افزون مى‏كند .»
بر اين اساس علامه‏ى طباطبايى، نتيجه‏اى را كه بر مباحث گذشته‏ى خويش مترتب مى‏كند، چنين بيان مى‏نمايد:
فالامام هو الذي يسوق الناس الى الله سبحانه يوم تبلى السرائر كما انه يسوقهم اليه في ظاهر هذه الحياة الدنيا و باطنها . والآية مع ذلك تفيدان الامام لايخلو عنه زمان من الازمنة وعصر من الاعصار لمكان قوله تعالى «كل اناس‏» ; (23)
بر اين اساس، امام، آن شخصيتى است كه مردم را در روز قيامت‏به سوى خدا سوق مى‏دهد، همان طور كه آنان را در ظاهر و باطن اين دنيا رهبرى كرد . آيه‏ى شريفه، اين نكته را نيز مى‏رساند كه هيچ زمانى، نمى‏تواند بدون امام باشد; به خاطر اين كه فرموده: «كل اناس‏» همه مردم در همه زمان‏ها .
ويستفاد ان الارض وفيها الناس لاتخلو عن امام حق (24) ; نكته‏اى كه استفاده مى‏شود، آن است كه زمين، مادامى كه انسان در آن وجود دارد، از امام و حجت‏حق خالى نمى‏شود .
ايشان، در ذيل آيه‏ى هفتاد و يكم سوره‏ى اسراء كه مى‏فرمايد: يوم ندعو كل اناس بامامهم: روزى كه مردم را با امامشان مى‏خوانيم، مى‏گويد:
المستفاد من ظاهر الآية ان هذه الدعوة تعم الناس جميعا من الاولين والآخرين . . . فالمتعين ان يكون المراد بامام كل اناس . . . او امام الحق خاصة و هو الذي يجتبيه الله سبحانه في كل زمان لهدايه اهله بامره نبيا كان كابراهيم و محمد او غيرنبي (25) ;
آن‏چه از آيه استفاده مى‏شد، اين است كه اين فراخوان، شامل همه‏ى انسان‏ها از اولين و آخرين مى‏شود . . . بعد احتمالاتى را كه در امام مطرح است‏بيان نموده و مى‏فرمايد: مراد، امام حقى است كه خداى سبحان در هر عصر و زمان براى هدايت اهل آن عصر قرار مى‏دهد، اعم از اين كه آن امام، چونان ابراهيم و محمد پيامبر باشد يا غير پيامبر .
على‏اى حال، از اين ايات قرآن، ضمن فهم نقش امام در هستى، هميشگى و پيوستگى اين جريان زلال نيز فهميده مى‏شود; يعنى، هيچ زمانى، از چنين شخصيتى خالى نيست . پس در عصر ما هم وجود با بركت‏حضرت مهدى (عج) كه قطب عالم امكان و هادى قلوب و افعال مؤمنان و سالار كاروان حق‏پويان است، امرى مسلم و قطعى است .
آيه‏ى ديگرى از قرآن كه بر اثبات وجود امام و ضرورت او دلالت دارد عبارتست از: كريمه‏ى «انما انت منذر و لكل قوم هاد» [رعد: 7] ; تو تنها بيم‏دهنده‏اى و براى هر گروهى هدايت كننده‏اى است .
اين آيه نيز به وضوح، امام هادى را براى همه‏ى اقوام ثابت مى‏كند كه اين مطلب، جاى نقض و اشكال نيست .
فخر رازى مى‏گويد:
انذار كننده، پيامبر اسلام و هدايت‏كننده، على است، زيرا، ابن عباس مى‏گويد: پيامبر، دست مبارك‏اش را بر سينه‏ى خود گذارد و فرمود: «انا المنذر» و سپس اشاره به على كرد و فرمود: «انت الهادي يا على! بك يهتدى المهتدون من بعدي; تو، هدايت كننده‏اى - اى على! - و به وسيله‏ى تو، مردم، بعد از من، هدايت مى‏شوند . (26) » .
لذا جمود و تعصب برخى از مفسران در تاويل‏هاى ناصواب اين آيه، نه با ظاهر آيه و نه با انصاف علمى و وجدان عملى سازگار است . آن چه از آيه فهم مى‏شود و ائمه‏ى اهل البيت (عليهم‏السلام) نيز فرموده‏اند، اين است كه آيه، براى هر قوم و زمانى، امام هادى قرار داده و چنين نيست كه مردمى، در عصرى، از وجود امام محروم باشند .
در تفسير نورالثقلين، حدود پانزده روايت در اين زمينه نقل شده است . كه از جمله امام صادق (عليه‏السلام) مى‏فرمايد: «كل امام هادى كل قوم فى زمانه‏» و يا در تعبير ديگر فرمود: «كل امام هاد للقرن الذى هو فيه (27) »
هر امام معصومى هدايتگر براى زمان خود است‏يا "هدايتگر اقوامى است كه در زمان او زندگى مى‏كنند . "
آيه ديگرى كه به وضوح، بر وجود امام معصوم در همه‏ى زمان‏ها دلالت دارد، كريمه‏ى «يا ايها الذين آمنوا اتقوالله وكونوا مع الصادقين‏» [برائت: 119] ; اى مؤمنان تقوا پيشه كنيد و با صادقان باشيد .
دستور همراه بودن با صادقان، به طور مطلق، و جدا نشدن از آنان، بدون هيچ قيد و شرط، دلالت دارد كه منظور، "امام معصوم" است . فخر رازى چنين مى‏گويد:
كسى كه جايز الخطاء است، واجب است اقتدا به كسى كند كه معصوم است . معصومان، كسانى‏اند كه خداى متعال آنان را «صادقان‏» شمرده است . و اين معنا، در هر زمانى ثابت است . بنابراين، در هر زمانى، بايد معصومى وجود داشته باشد (28) .
اگر چه ايشان، در فهم مصداق معصوم، دچار اشتباه شده، لكن ضرورت وجود معصوم را در هر عصرى پذيرفته است .
اين نكته را جابر بن عبدالله انصارى از امام باقر (عليه‏السلام) نقل مى‏كند كه در تفسير آيه‏ى «وكونوا مع الصادقين‏» حضرت فرمود: منظور «آل محمد» (29) است .
آيه‏ى ديگر، «ويمسك السماء ان تقع على الارض الا باذنه‏» [حج: 65] است .
امام زين العابدين فرمود: «ونحن الذين بنا يمسك الله السماء ان تقع على الارض الا باذنه . (30) » .
در زيارت جامعه، خطاب به آن بزرگواران عرض مى‏كنيم: «وبكم يمسك السماء ان تقع على الارض .» .
و لذا همان طور كه روايت فرمود: «المهدى امان لاهل الارض‏» ، اين نقش‏آفرينى هميشگى است و امروز، بر عهده‏ى مهدى (عليه‏السلام) است .
جمع‏بندى
از آياتى كه نقل شد و بسيارى از آيات ديگر - كه مجال طرح آن نيست - چنين استفاده مى‏شود كه امامت، واقعيتى است كه هستى، لحظه‏اى بدون آن نمى‏تواند باقى بماند و تا انسانى بر روى زمين هست و تا تكليف هست، وجود چنين امامى ضرورى است . لذا، آيات قرآن و وحى كه از منابع مهم شناخت و معرفت است، اين نكته را به طور مسلم بيان مى‏كند كه وجود امام معصوم، در عصر ما، امرى مسلم و غير قابل ترديد است . امام زمان، از منظر قرآن، دو رسالت مهم را بر عهده دارد: در جامعه‏ى بشرى، نقش هدايت را آن هم به گونه‏ى ايصال به مطلوب، و در كل هستى، نقش لنگر اطمينان بخش و حافظ و نگهدار و واسطه‏ى فيض‏گيرى را ايفا مى‏كند .
دوم - غيبت‏حضرت مهدى (عليه‏السلام)
با تبيين رسالت امام و تعيين قلمرو فيض بخشى‏اش، ديگر سؤالات كوته‏بينانه‏اى كه غيبت را مخل معناى امامت مى‏داند، پيش نمى‏آيد . سؤالاتى از قبيل اين كه «فائده‏ى امام غائب چيست؟» و «امام در غيبت، چه مى‏كند؟» ; چرا كه اين‏ها، حاكى از عدم درك واقعى و صحيح از مسئله‏ى امامت و ابعاد وجودى گسترده‏ى آن است كه در يك تشبيه محسوس، همان‏طور كه خورشيد عالم‏تاب را - كه منبع فيض و گرمابخشى و مركز و محور تنظيم حركات ديگر كرات است - را لكه‏ى ابرى، بى‏كار نمى‏كند تا بپرسيم كه فائده خورشيد در پس ابر چيست؟ غيبت نيز امام را بى كار نمى‏كنند تا بپرسيم فايده او چيست؟
شايد غيبت، با رسالت و نبوت، در تضاد باشد; چرا كه كار پيامبر، ارائه‏ى طريق است و ارائه و راهنمايى، با غيبت، فى الجمله، سر ناسازگارى دارد، اما امامت كه رسالت‏اش ايصال و دستگيرى است، با غيبت، نه تنها منافات ندارد كه گاهى اوقات، مخفى و پنهان، بهتر مى‏توان بار سنگين آن را به دوش كشيد .
مهدى، در حوزه‏ى هدايت جامعه‏ى بشرى، فعال و مجاهد است (31) و كاروان بشرى را به سوى خداى متعال سوق مى‏دهد و نه تنها بى‏كار نيست كه سنگين‏ترين كارها را بر عهده دارد و در حوزه‏ى تكوين و جهان هستى، مدار و قطب عالم امكان و واسطه‏ى فيض است .
قرآن مجيد به مسئله‏ى غيبت‏حضرت نيز اشاره كرده است . در آيه‏ى سى‏ام سوره ملك آمده است: «قل ارايتم ان اصبح ماؤكم غورا فمن ياتيكم بماء معين‏» :
پيامبر گرامى اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلم) به عمار فرمود: «يا عمار! ان الله تبارك و تعالى، عهد الى انه يخرج من صلب الحسين تسعه و التاسع من ولده يغيب عنهم؟ و ذالك قوله عزوجل «قل ارايتم ان اصبح ماؤكم غورا» يكون له غيبة طويله يرجع عنها قوم ويثبت عليها آخرون . (32) ; اى عمار! خداى متعال، با من عهد كرده كه از صلب امام حسين (عليه‏السلام) نه نفر به وجود مى‏آيند كه نهمى آنان، از مردم غايب مى‏شود . و اين معناى آيه كريمه بالاست، كه حضرت‏اش، غيبت طولانى دارد كه به سبب آن، عده‏اى دچار ارتجاع و گمراهى مى‏شوند و گروهى بر آن وفادار مى‏مانند .
همچنين امام باقر (عليه‏السلام) فرمود: «هذه نزلت فى القائم; اين آيه، در باره‏ى حضرت مهدى (عليه‏السلام) نازل شده است .» . ثم قال: «والله! ما جاء تاويل هذه الآية ولابد ان يجى‏ء تاويلها (33) ; به خدا! تاكنون; تاويل اين آيه نيامده و حتما خواهد آمد .» .
آيه ديگرى كه بر غيبت آن بزرگوار اشاره دارد . آيه چهل و پنجم سوره‏ى حج است: «وبئر معطله وقصر مشيد»
در تفسير اين آيه‏ى شريف آمده: «هو مثل لآل محمد . قوله: «بئر معطلة‏» هى التي لايستسقى منها و هو الامام الذى قد غاب فلا يقتبس منه العلم; آيه، مثل براى آل محمد است . «چاه آبى كه استفاده نمى‏شود» ، امامى است كه غايب مى‏شود و از مشكات نورش، اقتباس نمى‏شود .
بئر معطله و قصر مشرف
مثل لآل محمد مستطرف . (34)
و نيز آياتى كه در لسان نبى مكرم اسلام و ائمه‏ى هدى (عليه‏السلام) به غيبت‏حضرت، تاويل شده است .
سوم - حكومت جهانى امام مهدى (عج)
نكته‏ى سومى كه از آيات قرآنى استفاده مى‏شود و در سطح وسيع و گسترده‏اى مطرح شده است، حكومت عدل جهانى است كه در آخرالزمان برپا مى‏شود و وعده‏ى خدا مبنى بر تحقق آرمان‏هاى بشرى و پياده شدن عدل و خلافت مستضعفان، جامه‏ى عمل مى‏پوشد . آينده‏گرايى و خوش بينى نسبت‏به آينده كه پيروزى حق و حق‏جويان عالم حتمى است و باطل با همه زرق و برق‏اش، نهايت‏شومى دارد و عاقبت‏سوئى، را در آغوش مى‏گيرد، از نكات محورى قرآن مجيد در حوزه‏ى مهدويت و پايان جهان است كه به لحاظ استحكام و اعتمادى كه مى‏توان در شناخت از آينده، به وحى داشت، شعله‏هاى اميد و معرفت‏به آينده‏اى روشن، در دل همه‏ى وحى‏باوران زنده مى‏شود . اصل تحقق حكومت جهانى مبتنى بر عدالت و خدا محورى، بخشى از اين نويد است: «وعد الله الذين آمنوا منكم وعملوا الصالحات ليستخلفنهم فى الارض‏» [نور: 55 ].
روايات زيادى در تفاسير وارد شده كه «ان المهدي (عليه‏السلام) هو الموعود بالاستخلاف في الآية . (35) » . آيه اشاره به حكومت جهانى امام مهدى (عليه‏السلام) دارد . امام صادق (عليه‏السلام) فرمود: «نزلت في القائم واصحابه; آيه، در شان حضرت مهدى (عليه‏السلام) و اصحاب‏اش نازل شده است‏» .
آيه‏ى «ونريد ان نمن على الذين استضعفوا فى الارض ونجعلهم ائمة ونجعلهم الوارثين‏» ، اشاره به حكومت‏حضرت مهدى است . پيامبر اكرم (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلم) فرمود: «تاويل اين آيه، مهدى است .» (36) .
امام امير المؤمنين فرمود: «المستضعفون في الارض المذكورون فى الكتاب الذين يجعلهم الله ائمة نحن اهل البيت‏يبعث الله مهديهم فيعزهم ويذل عدوهم (37) ; مستضعفان در آيه‏ى فوق، ما اهل بيت هستيم . خدا، مهدى (عليه‏السلام) ما را مبعوث مى‏فرمايد و عزت را به اهل بيت‏بر مى‏گرداند و دشمنان را ذليل مى‏كند .» .
جداى از اصل حكومت‏حضرت، آيات مختلف قرآن، اشاره به خصوصيات حكومت‏حضرت و حتى علائم و نشانه‏هاى آن نيز دارد، فى المثل، يكى از نشانه‏ى حكومت و ظهور آن حضرت، فرود آمدن عيسى و سخن گفتن او و دعوت از اهل كتاب براى تبعيت از مهدى (عليه‏السلام) است .
قرآن مى‏فرمايد: «ويكلم الناس فى المهد وكهلا من الصالحين‏» : در تفسير اين آيه، آمده است: «قد كلمهم عسيى في المهد وسيكلمهم اذا قتل الدجال و هو يومئذ كهل .» .
ديگر آن كه از خصوصيات حكومت‏حضرت‏اش، فراگير شدن دين مبين اسلام است . ذيل آيه‏ى كريم «وله اسلم من فى السماوات والارض طوعا وكرها» .
امام صادق (عليه‏السلام) فرمود: «اذا قام القائم (عليه‏السلام) لايبقى ارض الانودى فيها بشهادة ان لا اله الا الله وان محمدا رسول الله .» (38)
تاويل آيه، زمان ظهور مهدى (عليه‏السلام) است كه هيچ قسمتى از كره زمين باقى نمى‏ماند مگر آنكه شهادتين در آن جارى مى‏شود .
و نيز فرمود: «اذا قام القائم لم يبق اهل دين حتى يظهروا الاسلام و يعترفوا بالايمان . (39) » .
در زمان حضرت هيچ كس نيست مگر اينكه به اسلام اعتراف مى‏كند .
خلاصه آن كه، قرآن و وحى، به عنوان مستحكم‏ترين منبع و عامل شناخت انسان از جهان هستى، به حقيقت مهدويت، انسان را رهنمون است، چه در اصل وجودش و اضطرار هستى به او و چه در غيبت و حكومت‏اش و چه در مباحث ديگر .
انسان، مى‏تواند با تكيه بر اين منبع غنى معرفت، به عقيده‏اى واقعى و حقيقى با عنوان مهدويت و امام زمان ايمان بياورد .
اميد آن كه با الهام‏گيرى از وحى، ايمان و عشق و انتظارمان نسبت‏به امام زمان، روز افزون گردد .
پى‏نوشت‏ها:
1) مرحوم شهيد مطهرى، بحث مفصلى در باره‏ى شناخت و امكان آن، و نقد ادله‏ى مخالفان دارند كه مى‏توانيد به مجموعه آثار، ج 13، ص 340 مراجعه نمايد . به بعد، مراجعه كنيد . و نيز به نهايه الحكمه، علامه‏ى طباطبايى، ص‏5، مراجعه شود .
2) تجربه از طريق حواس و به نحو جزئى حاصل مى‏شود و كاركرد عقل، درك مفاهيم كلى است اين كه چگونه عقل كليات را مى‏يابد؟ آيا از طريق تجريد و كلى كردن محسوسات است‏يا مكانيزم ديگرى دارد، محل بحث ما نيست و ما با يك نگاه فراتر، اين دو را در كنار هم طرح كرده‏ايم گرچه با نگاهى دقيق و جزئى نگر اين دو از هم جدايند . الاشارات والتنبيهات، بوعلى سينا، ج 1، ص 316 .
3) ناصر مكارم شيرازى، پيام قرآن، ج 1، ص 126 .
4) شهيد مطهرى از منظر قرآن، منابع معرفت را طبيعت، عقل و دل و تاريخ مى‏داند كه ابزار شناخت را نيز به ترتيب، احساس و تجربه، برهان و قياس و تزكيه نفس مى‏داند بحث دقيق تفكيك منابع از ابزار را به كتب مربوط، احاله مى‏كنيم . مجموعه آثار، ج 12، ص 80 - 370، صدرا .
5) ناصر مكارم شيرازى، پيام قرآن، ج 1 ص 214، دارالكتب الاسلاميه .
6) اصول كافى، ج 1، ص 392 .
7) نحل، 89 .
8) علامه طباطبايى، الميزان، ج 12، ص 347، دارالكتب الاسلامية . تذكر اين نكته ضرورى است كه مرحوم علامه بحث تبيان را به گونه‏اى ديگر طرح مى‏فرمايند كه در صورت تمايل مى‏توانيد مراجعه فرماييد .
9) محمد هادى معرفت، علوم قرآنى، ص 274 .
10) همان، ص 275 .
11) بصائر الدرجات، ص 195 .
12) محمد هادى معرفت، علوم قرآنى ص 275 .
13) محمد حسين طباطبايى، تفسير الميزان، ج 12، ص 261، جامعه‏ى مدرسين .
14) نجم/304 .
15) همان
16) نورالثقلين، ج 3، ص 55 .
17) ناصر مكارم شيرازى، تفسير نمونه، ج 11، ص 244، دارالكتب الاسلامية .
18) جعفر سبحانى، پرسش‏ها و پاسخ‏ها، ص 185، موسسه‏ى سيدالشهداء .
19) پيامبر اكرم، هنگام وفات فرمود: قلم و دواتى بياوريد تا برايتان چيزى بنويسم كه مانع از گمراهى‏تان شود خليفه دوم گفت: ان الرجل ليهجر حسبنا كتاب الله . علامه حلى، نهج الحق و كشف الصدق، ص 274، دارالهجرة قم .
20) حتى يقولوا لم يولد بعد شيخ صدوق، كمال الدين و تمام‏النعمة، ج 1، ص 598 .
21) علامه‏ى طباطبايى، الميزان، ج 1، ص 275 .
22) همان، ص 276 .
23) همان (الميزان، ج 1، ص 376).
24) همان ص 277 .
25) الميزان، ج 13، ص 166، جامعه‏ى مدرسين .
26) تفسير كبير، فخر رازى، ج 19، ص 14 .
27) نورالثقلين، ج 2، ص 482، (به نقل از پيام قرآن، ج 9، ص 48) .
28) پيام قرآن، ج 9، ص 51 .
29) معجم احاديث الامام المهدي، ج 5، ص 157 .
30) همان، ص 270 .
31) الجحجاح المجاهد، امام رضا (عليه‏السلام) : جمال الاسبوع، ص 310، به نقل از تاريخ عصر غيبت، ص 436 .
32) معجم الحاديث الامام المهدى، ج 5، ص 453 .
33) شيخ صدوق، كمال‏الدين، ج 1، ص 595; معجم الحاديث الامام المهدى، ج 5، ص 453 .
34) همان، ص 268 .
35) همان، ص 279 .
36) معجم الاحاديث، ج 5، ص 220 .
37) همان .
38) همان .
39) همان .

هیچ نظری موجود نیست: